۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

افسانه عقاب

به قفس هم اصالت پرواز بخشیده بود؛ در انزوای شهر کلاغان، بالهایش آبستن رویای اساطیری بود. عقاب در شهر کلاغان نمی گنجید. شکوه پرواز خودش بود؛ بازتاب ترانه یکرنگی، بر رفیع قله دلها خانه کرده و گویی به سوز سینه کبوتران نقره فام می سوخت. دردا که پیش رویش، نمایش کوتاه پریدن بود.
گفتم: عقاب و قفس، چه تلخ!
گفت: غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغ های بی سرو پاست!
گفتم: آنچه جاودانه می شود، افسانه عقاب است؛ نه بدرقصی زاغان...
خندید.
گفتم: به چه می اندیشی؟
گفت: به پروازی دیگر؛ زاغان را یارای بلند پریدن نیست!
گفتم: هنوز که وقتش نیست.
گفت: آرام باش! عقاب ها ساعت پرواز را می دانند.
بالهایش را گشود؛ گویی به جهانی دیگر می اندیشید.
و این چنین عقاب از شهر کلاغ ها پرید...

ژوبین بختیار

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

شعری برای اسطوره آبی

به ناصر حجازی

سیاوش این روزهای بی تقویم
جفا کشیده،
چه راست قامتی امروز
سزاوار عقابِ همیشه در پرواز
ثبت است
بر قله های خاطره همواره،
افسانه ابدی دستانت
قفس شکستنِِ فریادت
آبی هوای فصل پر از یادت...


ژوبین بختیار

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نهر خدا

رستم قصه، ته چاه
افسانه ی تبعید ماه
تو آینه چشمای تو
تصویری از شب سیاه
شهر ترانه، بی غزل
بانوی قصه، بی پناه
آیینه ها، بی حادثه
فرصتِ عاشقی یه آه
رویا چه بی فردا شده!
ساحل چه بی دریا شده!
رنگین کمان خاطره
ببین چه ناپیدا شده!
شاعر و شمع و شاپرک
نشسته در سوگ صدا
برکه چشم تو ولی
جاریه تا نهر خدا
تو رو به آبروی عشق
به ساعت خوش یقین
منو به خنده ای بساز
ای شب ترانه غمین
رویا چه بی فردا شده!
ساحل چه بی دریا شده!
رنگین کمان خاطره
ببین چه ناپیدا شده...

ژوبین بختیار

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

کودک خاطره

ای تو هم بغض حماسه
ای تو همبستر فردا
آه تو فریاد کاوه
شعر تو هم وزن دریا
گم نمیشه خنده ی تو
اگه دنیا کر و کوره
سایه ی تو بی نهایت
سایه ای که مست نوره
چشم تو آرش قصه
بوم تو آبستن ِ رنگ
می تونی حماسه باشی
مث ِ رقص آخر ِ برگ
آخه تو جنس ِ بهاری
سایه ای و سایه ساری
سروی اما،تازه از عشق
می تونی میوه بیاری
ای تو آزاده ی پر دل
تو دلت اسطوره پیدا
سرخیه ناب ِ اناری
تو شبای خوش یلدا
تشنه ی اندیشه ای تو
فرصت ِ آیین ِ بهتر
حرمت ِ تصویر ماهی
توی حوض نقره باور
با تو قد میکشه امروز
کودک ِ خاطره ی من
ارزش تو بیش ازاینهاست
برای مهراب روشن
آخه تو جنس بهاری
سایه ای و سایه ساری
سروی اما تازه از عشق
می تونی میوه بیاری

ژوبین بختیار

کافه ی سرخ

توی خوابم تو رو دیدم
توی اون کافه ی تبدار
لابلای واژه و مه
عطر قهوه دود سیگار
تو همون آدم قبلی
در پی بهونه کردن
دربدر دنبال راهی
برای گذشتن از من
من ولی عاشق چشمات
زیر نور سرخ کافه
شاعر دلداده ای که
واسه تو غزل می بافه
تو به من گفتی که دریا
از تلاطم بیقراره
خلوت تکراری ما
حرف تازه ای نداره
تو مث گذشته بودی
توی فکر دل بریدن
عاشق دل کندن از من
رفتن ورفتن و رفتن
من ولی عاشق چشمات
زیر نور سرخ کافه
شاعر دلداده ای که
واسه تو غزل می بافه
ژوبین بختیار