۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

کودک خاطره

ای تو هم بغض حماسه
ای تو همبستر فردا
آه تو فریاد کاوه
شعر تو هم وزن دریا
گم نمیشه خنده ی تو
اگه دنیا کر و کوره
سایه ی تو بی نهایت
سایه ای که مست نوره
چشم تو آرش قصه
بوم تو آبستن ِ رنگ
می تونی حماسه باشی
مث ِ رقص آخر ِ برگ
آخه تو جنس ِ بهاری
سایه ای و سایه ساری
سروی اما،تازه از عشق
می تونی میوه بیاری
ای تو آزاده ی پر دل
تو دلت اسطوره پیدا
سرخیه ناب ِ اناری
تو شبای خوش یلدا
تشنه ی اندیشه ای تو
فرصت ِ آیین ِ بهتر
حرمت ِ تصویر ماهی
توی حوض نقره باور
با تو قد میکشه امروز
کودک ِ خاطره ی من
ارزش تو بیش ازاینهاست
برای مهراب روشن
آخه تو جنس بهاری
سایه ای و سایه ساری
سروی اما تازه از عشق
می تونی میوه بیاری

ژوبین بختیار

کافه ی سرخ

توی خوابم تو رو دیدم
توی اون کافه ی تبدار
لابلای واژه و مه
عطر قهوه دود سیگار
تو همون آدم قبلی
در پی بهونه کردن
دربدر دنبال راهی
برای گذشتن از من
من ولی عاشق چشمات
زیر نور سرخ کافه
شاعر دلداده ای که
واسه تو غزل می بافه
تو به من گفتی که دریا
از تلاطم بیقراره
خلوت تکراری ما
حرف تازه ای نداره
تو مث گذشته بودی
توی فکر دل بریدن
عاشق دل کندن از من
رفتن ورفتن و رفتن
من ولی عاشق چشمات
زیر نور سرخ کافه
شاعر دلداده ای که
واسه تو غزل می بافه
ژوبین بختیار