به قفس هم اصالت پرواز بخشیده بود؛ در انزوای شهر کلاغان، بالهایش آبستن رویای اساطیری بود. عقاب در شهر کلاغان نمی گنجید. شکوه پرواز خودش بود؛ بازتاب ترانه یکرنگی، بر رفیع قله دلها خانه کرده و گویی به سوز سینه کبوتران نقره فام می سوخت. دردا که پیش رویش، نمایش کوتاه پریدن بود.
گفتم: عقاب و قفس، چه تلخ!
گفت: غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغ های بی سرو پاست!
گفتم: آنچه جاودانه می شود، افسانه عقاب است؛ نه بدرقصی زاغان...
خندید.
گفتم: به چه می اندیشی؟
گفت: به پروازی دیگر؛ زاغان را یارای بلند پریدن نیست!
گفتم: هنوز که وقتش نیست.
گفت: آرام باش! عقاب ها ساعت پرواز را می دانند.
بالهایش را گشود؛ گویی به جهانی دیگر می اندیشید.
و این چنین عقاب از شهر کلاغ ها پرید...
ژوبین بختیار
گفتم: عقاب و قفس، چه تلخ!
گفت: غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغ های بی سرو پاست!
گفتم: آنچه جاودانه می شود، افسانه عقاب است؛ نه بدرقصی زاغان...
خندید.
گفتم: به چه می اندیشی؟
گفت: به پروازی دیگر؛ زاغان را یارای بلند پریدن نیست!
گفتم: هنوز که وقتش نیست.
گفت: آرام باش! عقاب ها ساعت پرواز را می دانند.
بالهایش را گشود؛ گویی به جهانی دیگر می اندیشید.
و این چنین عقاب از شهر کلاغ ها پرید...
ژوبین بختیار